تبليغاتX
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم

درد دل من و تو


گفتند دوچارش شو تا بفهمی , اما من درک نکرده بودم
فکر کرده بودم که یک عشق یک عمر تمام نمیشه

آه که چه جوری با اون حرفهای دروغت فریب خورده بودم

فکر نکن که درمونی نداره زخمی که زدی
بگو چقدر قیمتشه و می ارزه قلب و عشقت

تا به پول بپردازم و راضی کنم تو رو
پس بعد از این نه دنبالم بگرد نه پیدا کن منو !
تو منو به بنده ای فروختی که هیچ ارزشی قیمتی نداشت
تو منو , عشقمو و غرورمو به زیر دست و پا انداختی
تو بدون آتش و دود قلبم را به آتش کشیدی
اما فکر نکن زخمی که باز کردی درمان نخواهد شد
بگو چنده قیمت قلبت چون میدانم فروشی ست
چرا که هر که بیشتر بپردازه قلبت به اون تعلق خواهد داشت
از این به بعد نه بدنبال من بگرد و نه پیدا کن
مگه داشتیم رها کرن را , مگه داشتیم رفتن را

در بدترین روز زندگی ام این چنین ترک کردن را

پاک کردن خاطرات و گذشته ای به این بزرگی را

پس بگو قیمت عشق و قلبت چقدر بود ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

تو اگه بگی فراموشت کردم

تو اگه نخواهی , حتی اگه بگی فراموشت کردم
من هر شب اشک میشم و از چشمات پائین می افتم

تو اگه نخواهی , یا دنبالم نگردی و نپرسی

من باز هم تو رو مثل دیوانه ها دوستت خواهم داشت
اگه بازم بگی فراموش کردم , یا حتی اسممو به زبون نیاری

موقعی که داری آواز میخونی مثل کلمات از زبونت بیرون می ریزم
حتی اگه عکسمو پاره کنی و بســــوزونی
هر جائی دود می بینی , من جلو چشمت میامو بازم منو به یاد می آری
تو اگه منو نخوای و فراموشم کنی
من بازم یک آتیش میشم و توی دلت می افتم
تو اگه نخوای و دنبالم نباشی

من حسرتت میشم و بهت برمیگردم
اگرتو نخوای و از یادت منو ببری

من هر شب آب میشم و و با اشک چشمت پیشت برمیگردم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

در سال هایِ دور و سرد آینده

نازنین من ،

چیزی که رنگ می بازد

اندیشه های من است

در سردی های بی رنگ روح زمین ،

نه تابلو های آبستره

که از صورت زیبای تو کشیده ام در آن تابستان

که از گرمایش گونه هایت یکریز سرخ می شد ...

در آن سالها

نازنین من آنچه بی ارزش خواهد شد

خط به خط شعر های من است

نه سکون نگاه گرم تو

که دوخته به لب های من است .

نازنین من

چیزی که رنگ می بازد

همین سیاهی است

که بر پیکر کاغذ ،

با یاد تو روان کرده ام

نه سیاهی سایه ها

که در پناهِ اندام سردشان

در پناهِ شانه های کوچک و سر بی گوششان

صورت مخفی می کنم

تا در ثانیه های تاریک انزوای خویشتنم

گریه کنم .

در آن سال ها

نازنین من

چیزی که فراموش می شود

خنده ها و خاطره های توست

نه پاسخ مغرورت

به سراپا سوال من ،

- در آن تابستان گرم که :

غمین ام مکن ... -

و نه اغوای خاطره انگیز دستان برخاسته ات

به قصد صورت من

در تابستان های سراسر سرخ .

نازنین من

در این سال ها که بوده ام ... ؟

در این سال ها

چیزی که مرا می آزارد

نه تصویر تمام ثانیه های این گمان است

که زندگی کردن این اندیشه هاست .

به آن امید که این خطوط

خیال باشند

در این تابستان گرم ... .

میم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

نامه

 

فال اون دختر كولي تو خيابون يادته ؟

گفت دل شيشه ييم رو مي شكني آسون ‚ يادته؟

تو مي گفتي كه دروغه !‌ما هميشه با هميم

لحظه ي تلخ جدايي دلامون ‚ يادته ؟

حالا هي نامه ها رو به قاصدك ها مي سپارم

مي نويسم كه هنوزمثل قديم دوست دارم

قاصدك ها توي دست باد ميرن يه جاي دور

من تو هر ترانه يي اسمت رو صد بار ميارم

حالا كه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون

نازنينم !‌به خودت سلام ما رو برسون

نگو يادت نمياد اون همه حرفاي قشنگ

نگو تكرار نميشن خاطره هاي رنگ به رنگ

حالا من تو هر ترانه مي شكنم هزار دفه

حالا قصه مون شده افسانه ي ماه و پلنگ

تو هميشه دور دوري ‚ من هميشه پا به پات

چشم براه ديدنت ‚ منتظر زنگ صدات

هر جاي قصه كه هستي اين حقيقت رو بدون

يه نفر تا ته دنيا نامه مي فرسته برات

حالا كه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون

نازنينم !‌به خودت سلام ما رو برسون

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

از تمام لحظه هايم پا كشيد رفت و از تنهائيم چيزي نديد

پيش از اين وقتي كه تنها مي شدم ياد او گاهي به دادم مي رسيد

بعداز او از فرط غم پژمرده شد غنچه عشقي كه او هرگز نچيد

حاصل عمر مرا با خويش برد مرغ زيبائي كه از دامم پريد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

اگه بگي فراموش کن : فراموشم نميشه

اگه يه روز زخمي و خسته در خونتون بيفتم و بمونم

اگه هنوز هم دلشکسته نگات ميکردم

تو بي تفاوت باش

اگه بگي که بمون , نميتونم و دارم ميرم ...

در بهار زندگيم

در ژرف ترين لحظه هاي عمرم

و در زيباترين سنم

اسير غم و اندوهها شديم

چشممون به زندگي موند

و تمام اونچه گذشت , رو صورتمون نقش بست

تلخيها رو صدامون نشسته

و خاطرات مثل لکه اي در درونمون مونده !

اگه بگي فراموش کن : فراموشم نميشه , اينو ميدونم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

عشــــــــق , دروغو دوست داره

تلخيـــــها رو دوست داره

ودلـــــــــو خون ميکنه

تو تلخي رو بچشم نيار

در اصل هر کي مياد

موجب بخاطر آوردن نفر قبل ميشه !

قهــــــر ؟ قهر مگه بخاطر توه؟

اون اختتاميه عشقه.

نگاه کن که دلم ميسوزه

قلبم آب ميشه که رفتي

امـــــا رفتي

حالا ديگه , قلبم کسيو که با عشق قهرش داده رو يک عمردوست نداره

تو منو با عشق قهر کردي

امـــــا خدا نخواست اينو

ديگه ترک کردن و رفتنت منو ناراحت نميکنه

همون موقع که منو تهديد به رفتن کردي برام تموم شده بودي !

تهديد کردي نامه هامو يکي يکي ميسوزوني !

پيغام هامو که برات ميزارم پاک ميکني !

گفتي اگه معذرت بخوام راحت ميشي !!

اما تــــــــو هيچي رو نميخواي ببيي

فداي ســــــرم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

سوختـــــــــم بجاي شعله ها

 

 

 

 

سوختـــــــــم , مثل شعله , بجاي شعله ها

حتي بارون هم ديگه نميتونه خاموشم کنه

انگار که قلبم قفل شده باشه

حتي اگه بخواد بره باز هم نميتونه رها بشه

طوفان ديوانه من

اشک چشم ديوانه ام

بارون چشم ديوانه من

عـــــــــروســـــکــــــم

بجاي لرزيدن در سرما , اجازه بده روتو بپوشونم

يار مـــن مگه نسبت به من غريبي

من ندونستم به چه صورت بيشتر از اين خوبي کنم

نکنه از عشقم شک داري ؟

حتي اگه اگاه باشي و به عشقمون توهين کني

باز هم فراموشت نميکنم , چــــون عاشقم

عادت کردم به غمها و تلخيها

هر چي باشه , به اين حسرت ديوانه وار هم عادت ميکنم .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

چشمانم هر شـــــــــب برایت میگریند

هر زمان که چشمانت بخاطرم می آیند

دست و پایم توان حرکت را از دست میدهند

و هر زمان که اسمت بر لبانم جاری می شود

بدنم در میان شعله های آتش قرار گرفته و قلبم پر از اندوه میگردد

تو نمی توانی بفهمی حتی نمی توانی تصور کنی

چــرا که تاکنون هیچ حسرت عشق و دوست داشتن واقعی رو نکشیده ای

چرا که تاکنون همچون من عاشق نبوده ای

خواستم فراموشت کنم , ای تنها هستی من

سعی کردم , اما نمیدانم چرا ممکن نشد

چشمانم هر شـــــــــب کماکان برایت میگریند

و دستانم در میان آسمان همچنان تو را میجویند

فراموشم نشدی ای دارو ندار من

تو نمیدونی , چرا که تو واقعا نه عاشق بودی و نه دوست داشتی .

         

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

چشمانم هر شـــــــــب برایت میگریند

هر زمان که چشمانت بخاطرم می آیند

دست و پایم توان حرکت را از دست میدهند

و هر زمان که اسمت بر لبانم جاری می شود

بدنم در میان شعله های آتش قرار گرفته و قلبم پر از اندوه میگردد

تو نمی توانی بفهمی حتی نمی توانی تصور کنی

چــرا که تاکنون هیچ حسرت عشق و دوست داشتن واقعی رو نکشیده ای

چرا که تاکنون همچون من عاشق نبوده ای

خواستم فراموشت کنم , ای تنها هستی من

سعی کردم , اما نمیدانم چرا ممکن نشد

چشمانم هر شـــــــــب کماکان برایت میگریند

و دستانم در میان آسمان همچنان تو را میجویند

فراموشم نشدی ای دارو ندار من

تو نمیدونی , چرا که تو واقعا نه عاشق بودی و نه دوست داشتی .

                                                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

با من بي وفايي نکن

ديد چشمانم

ديد چشمانم واقعيتي را درون چشمانت

چيزي که ديدم فقط يک هوس بود نه يک آرزو

بخاطر همين چشمانم از نگاهت فراري و پنهان شد

اي عشق من سالها منتظرت بودم

همچنان ميگفتم بجز او عشقي نخواهم داشت

در حسرت نبودنت لحظه به لحظه زندگي همچون زهـــــر بود

وهيچ لذتي از زندگي احساس نميکردم

حالا تو هم مثل بختم با من بي وفا نباش

دستانم براي زيباترين عشقها بسويت گشوده شد

براي من همواره فراتر از هر آرزويي بوده اي

تنها چاره حسرتم تو بودي

و تو عشقي هستي که سالها منتظرش ماندم

خسته شد ديگر دلم از غم و نگراني

محض رضاي خدا بي تو بودن را از من مخواه

از سرنوشتم چه ميداني

که چگونه بختم مرا سالها زجر داده

در حالي که کاري از دستم بر نمي آمد

حالا تو هم مثل بختم با من بي وفايي نکن

چرا که تو عشقمي کسي که سالها منتظرش بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 6:15 قبل از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

امشب به من فکر کن يــــــــــــــار

امشب به من فکر کن

که آسمون چشمات ابري بشه

منو زير انبوهي از غم گذاشتي و رفتي

بخاطر بيار تا جگر تو هم بسوزه

من هر شب بياد توا م , يک شب تو هم به من فکر کن

اون لبخند با غمزه ات , موقع دست کشيدنم روي موهات

هنوز مثل ديروز در خاطرم هست.

تو نميتوني فراموشم کني و خاطراتمو به بيگانه ها بفروشي

آيا فرار کردن اينقدر آسونه ؟

نميتوني که خودت رو هم گول بزني

امشب به من فکر کن يــــــــــــــار

که يـــک نفر هنــــــــــــــــــوز منتظــرته

امشب به من فکر کن که حتي سوگندهات هم خجالت بکشند

لوله سرد اسلحه پشيماني به روي قلبت فشرده بشه

امشب به من فکر کن در پشت ديوارها

هنوز هم عکس و نامه هات موندند , زيـــر بالشم

تو نميتوني مــــنو فراموشم کني

نـــميتوني خودتو گول بزني

                                                

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 6:9 قبل از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

خواستم فراموشت کنم اما نمیدانم چرا ممکن نشد

هر زمان که چشمانت بخاطرم می آیند

دست و پایم توان حرکت را از دست میدهند

و هر زمان که اسمت بر لبانم جاری می شود

بدنم در میان شعله های آتش قرار گرفته و قلبم پر از اندوه میگردد

تو نمی توانی بفهمی حتی نمی توانی تصور کنی

چــرا که تاکنون هیچ حسرت عشق و دوست داشتن واقعی رو نکشیده ای

چرا که تاکنون همچون من عاشق نبوده ای

خواستم فراموشت کنم , ای تنها هستی من

سعی کردم , اما نمیدانم چرا ممکن نشد

چشمانم هر شـــــــــب کماکان برایت میگریند

و دستانم در میان آسمان همچنان تو را میجویند

فراموشم نشدی ای دارو ندار من

تو نمیدونی , چرا که تو واقعا نه عاشق بودی و نه دوست داشتی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 7:12 قبل از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

ميـــــــروم از اين سرزمين

از اين به بعد مرا در ميان شعله هاي آتش بدان

براي آخرين بار مرا در آغوش بگير

تا شاهد باشه سرزمين من

تــــــــو , تـــــــو شاديهام تـــــــو بودي

افکارم تـــــــــــــــو بودي

وقتي برف مي باريد , بهارم تــــو بودي

ولي اکنون فــــــراريم

شبحم در گذر از درهاست

باز هم در تنگنا هستم

و فردا باز هم خيلي دور است

اگر باز هم از من بي خبر بودي

بدان که باز در لبه چوبه دارم

تــــو , تـــــو غنچه گــــلم بودي

تــو , تــو بـــاد کوهستانيم بودي

هماني که در جستجويش بودم

کسي که به او پنــــاه مي آوردم

عشـــق مـــا قلم شکسته روياهام بود

و حال غربت را با دل عصيانگرم ديدم

به من بگو ستاره ها نزديکـترند , يا تــــو دورتر ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

خدايا اين غم تموم ميشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدايا اين غم تموم ميشه ؟ وقتي کسي رو که دوستش داري به اين صورت از دست ميدي

توبه کرد دلم به عشق و دوست داشتن وقتي نه يک بار بلکه هزاران بار عاشق بود !

سالهاي زندگيم در آتش درونم سوخت حالا چه سود اگر سرنوشت منو از نو بنويسي !

شکست باورم و راههاي مسير زندگيم در ميان سدي از کوهها به بن بست رسيد

سرنوشت آرامش را برايم زياد دانست

خداوندا بعد از سالها حالا چه سود اگر صداي فريادم به گوشت برسه .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

همه بهم شبيه هستیم !!

همه بهم شبيه هستیم !!

بعضي وقتها که دلت از دست کسي ميشکنه

فکر ميکني ديگه امکان نداره بدتر از اين دلت بشکنه

اون وقت فکرت کار نمي کنه

حتی فکر ميکني زمان وايساده

اما زمان داره بيصدا جلو ميره

فکر ميکني زخميه دلت

اما نميتوني به تلخي زندگيت عادت کني

مگه تا کي ميتوني بخاطر زيبايي گل خارهاشو به دستت تحمل کني؟

وقتي که نه کسي مياد و نه کسي ميپرسه : که چه به روزگارت اومده؟

و تو هنوز باقيمونده عمرتو وقف عشق ميکني

توی عشقي که داري بي حسابو کتابترين ايثارو ميکني

اما هر روز به خودت قول ميدي که ديگه هيچوقت دوباره عاشق نشي

تا اينکه در واپسين لحظات

باز هم بقول سهراب سپهري دوباره سايه اي ! از رو ديوار رد ميشه !!

و باز اين زندگيه که ادامه پيدا ميکنه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

تمام شدن اين عشق!!؟؟؟؟

باورم نميشه تمام شدن اين عشق

در باورم نميگنجه رها کردن ورفتنت

به خاطر يک مساله ساده جدا شديم

و تو هيچ نيتي براي بازگشت نداري

به چه صورتي ميتوانم تحمل کنم

يا به چه حالي به زندگي ادامه بدم

بار سنگين بي تو بودن را

به چه سان بر روي دوشم حمل کنم

با کي درد دل کنم و به چه صورتي بگم

چقدر سخته وقتي ميخوام بگم که رفـــت

چقدر تحقير کننده هستش وقتي ميخوام بگم که تموم شد

هنوز عادت نکردم به شبهاي پر از کابوس

نميتونم در آغوش بگيرم کسي رو به جاي تو

اين غرور تمام نشدني و بي معني براي چيست

يعني هيچ علتي براي بازگشت نداري ؟

نه صبري و نه نفسي براي انتظار باقي نيست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

خجالت بکشن اونهائي منو از تو جدا کردند

 

يکي یکيدونه من , بهم ميگي گريه نکن

مگه آسونه تو رو ترک کردن و رفتن

و خاطراتي که در درونم پنهان شده

مگه آسونه که همه چيزو در يک لحظه پاک کرد و رفت

حالا کي پاک ميکنه اشک چشممو ؟

کيا مي خوان جاي من , رنج و غصشو بکشن ؟

خجالت بکشن کساني که تو رو از من جدا گذاشتن

خجالت بکشن کساني که بمن با چشم بد نگاه ميکردن

حالا گريه کنه روياهام و افکارم تا ابد

از تو جدا شدن هم يک عاقبتی داره

به تمام دوستانم الوداع گفتم

ديگه احتياج به کسي ندارم

تنها چيزي که منو رنج ميداد نبودن تو بود

البته اون هم يک چاره اي داره

و جدا شدن از تو هم يک پي آمدي خواهد داشت !

پس خجالت بکشن اونهائي منو از تو جدا کردند

جدائي از تو يکي نه هزاران بــدل داره که همه رو دادم

                                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

صبح بخير عشق من , انگار که بيدار شدي

به رختخواب خاليت که نگاه کردم دلم گرفت

باور کن دلم ميخواست که بدوني

امروز تحمل بي تو بودن خيلي سخته

نميدونم چندمين روزه

در حقيقت همه چيز سر در گم شده

روزها , ساعتها و حتی خودم

یـــــا تــــــــــو

هنوز هم دلت برام تنگ نشده ؟

هنوز هم وقتی تو خونه میگردی بــــوی منو حس نمیکنی؟

یا خنده ها مونو که در آخرین عکسمون بود

اصلا هم دلتو نسوزوند ؟

گرچه میدونم کمی دلت سنگه امـــا ...

در اصل اون تو نیستی , کسی که چیزی براش مهم نیست

فکر نکن نمی فهمم کسی رو که در پشت نگاههای سرد و خشکش قایم شده !

دلم میخواد بدونم توی خواب و خیالت از کدوم کوچه ها عبور میکنی ؟

منو هم نزد خودت بگیــــــــر

باز هم به روی مـــــــــــــاهت دست بکشم !

به چشمهای زیبات نگاه کنم

بازم اول صبح با طلوع آفتاب با همدیگه شعر بخونیم

و بازم فکر کنم که اشک چشمامو پاک میکنی !

دارم ذوب میشم , آب میشم , باور کن

چه جوری فریبمون داد این زمان که فکر میکردیم بی انتهاست

با تو ساعتها مثل آب به سرعت جاری شد و گذشت

و نفهمیدم و ندونستم ارزش تو رو , منو ببخش و عفو کن

در واقع چقدر زیاده چیزایی که میخوام برات تعریف کنم و دلم سبک شه !

حیف که چیزایی که بزبونم میان نمیتونه بنویسه این قلم نمک نشناسم !!!

منو که میشناسی , بازم همه چیز مثل قبله , مردم , پدرم و خانوادم....

چیزهایی که از زمان تو موندن همیشه همونها رو میپوشم

مادرم میگه مگه جز اینها لباس دیگه ای نداری ؟

میــــگه !! امــا نمیتونم بهش بگم که این لباس بوی تو رو میده !

چه روزهایی بود دلم تنگ شده براشون

لرزش درونم , وقتی دستانم در دستان تو بود

تلفن میزدی و میگفتی دوســـتم داری

و از همه بیشتر پرسیدنت که چرا تلفن رو دیر برداشتی , با کی حرف میزدی , گفتـنـتو

عصبانی شدن و ابرو در هم کشیدنتو

و بدنبالش ساعتها سکوت و حرف نزدنت

حالا بی تو اسیر یک سیلاب هستم

کسی نیست این دل شکستمو ببینه

دستشو برام دراز کنه و دستمو بگیره !

و منو درک کنه

نیست , نیست , اصلا نیست

انقدر تنها هستم که ! انقدر تنــــهـــا

انقدر دلم تنگه که , از هر گوشه ای

حتی دلم برای لباست که از زمین برشدارم تنگ شده !

چقدر سخته به تو خداحافظ گفتن

جدایی برام مثل یک مرگ سرده !

منو برای اینکه دلگیرت کردم ببخش , ببخش منو

بگـــذریــــــــم

بازم کسی صدام میکنه , باید برم

منو فراموش نکردی , اینو میدونم , امــا تو هم بدون

هر وقت دونه های برف سردشون بشه منهم تو رو فراموش میکنم .

                                                                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط محمد کاظمی  | 

قلب زخمي من

اگه منو از خودم بگيري تو رو بحال خودت نميگذارم

حتي اگه نزديکم باشي هم , يک قدم بطرفت برنميدارم

قدر و قيمت من و عشقي که به تو داشتم رو ندونستي

و يــــــــــا نميخواي درک کني !

از رفقاي دروغينت و از حرفهاي بي اساس مردم نگذشتي

و انگـــــــــــــــــــــــــار نميخواي بگذري !

ايا اين قلب و احساس من کـــــــم زجر و ستم تو رو کشيده ؟

بدون , که بدون من اين عشقت چه چيز و چه کسي رو ميخواد دوست داشته باشه ؟

چند بار مردم ؟ چند بار زخم خوردم ؟ چند بار زمين خوردم ؟

آيا اين قلب زخمي من تو رو خواهد بخشيد ؟

عشق من , هر چي بيشتر گفتم , جــــونـمـي , خودت رو بيشتر کنار کشيدي !

اگه دنبالت با التماس اومدم , آيا ارزشت بيشتر شده ؟!

يک عشق هست و يه عاشق , هر دو با هم گره خوردند

و اين هيچ ارتباطي به تو نداره !!!

آه که اين دلم و عاشقم مگه کم از تو کشيده ؟

بدون من عشقت به من چه ارزشي ميتونه داشته باشه ؟

چند بار مردم و زمين خوردم بخاطر تو

اين قلب زخمي من چطوري ميتونه تو رو عــــفــو کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 5:18 قبل از ظهر  توسط محمد کاظمی  |